مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
83
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بزيردستان ستم كرده باشند ، معزول گردانم . پس خليفه با جعفر و مسرور برخاسته ، به شهر اندر همىگشتند تا بكوچه رسيدند . مرد سالخوردهء در آنجا ديدند كه دامى بر دوش و سبدى بر سر نهاده ، عصائى بدست گرفته ، نرم نرم هميرود و ابيات هميخواند : مرا ز دست هنرهاى خويشتن فرياد * كه هر يكى بدگر گونه دادم ناشاد بزرگتر ز هنر در عراق عيبى نيست * ز من مپرس كه اين عيب بر تو چون افتاد تمتعى كه من از فضل در جهان بردم * همان جفاى پدر بود و سيلى استاد چون خليفه ، ابيات بشنيد ، با جعفر گفت : اين ابيات گواهى ميدهد كه اين مرد ، بسى بىچيز است . خليفه پيش رفته ، پرسيد كه : اى مرد ، حرفت تو چيست ؟ گفت : صيّادم عيالمند . از نيمهء روز تا اكنون بسى بكوشيدم . خداى تعالى روزى امروز به من نرسانيد . نوميد بازگشتم و از زندگى به تنگ آمده ، درخواست مرگ ميكردم . خليفه گفت : اگر بكنار دجله بازگردى و باقبال من دام در دجله بيندازى ، هرآنچه كه بدام اندر افتد ، به صد دينار زر از تو خواهم خريد . صياد ازين سخن شاد شد و با خليفه بكنار دجله بازگشت و دام در دجله بينداخت . پس از ساعتى دام بيرون كشيد . صندوقى گران در دام بدر آمد . خليفه ، صد دينار بصياد داده ، صندوق بگرفت و او را بدوش مسرور نهاده ، بقصر بياورد . چون صندوق بشكستند ، گليمى يافتند درهم پيچيده . چون گليم گشودند ، چادرى ديدند . چون چادر را برداشتند ، دخترى كشته يافتند كه تنش به نقرهء خام همىمانست . خليفه چون او را بديد ، بگريست و گفت : اى وزير بىبدبير ، چگونه من تحمّل توانم كرد كه بعهد من مردم را بكشند و بدجله بيندازند و بزه آن بر من بماند ؟ ناچار بايد كشندهء دختر را بكشم . بروح عبّاس بن عبد المطلّب سوگند كه اگر كشندهء دختر پديد نياورى ، همهء آل برمك را بكشم . چون جعفر ، خشم خليفه بديد ، مهلت خواست . خليفه سه روز مهلت داد . جعفر از بارگاه خليفه بدر آمده ، غمين و محزون هميرفت و بحيرت اندر